الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

547

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

از مردم بغداد به سر من ريختند و من هم به مركب خود سوار شدم و گفتم : اى اهل بغداد ، آفرين بر شما ، از يك ظالمى بر عليه مظلوم غريبى طرفدارى مىكنيد ، من مردى همدانى و سنّى هستم و اين شخص مرا قمى و رافضى مىخواند تا حق مرا و مال مرا ببرد ، گويد : همه به او هجوم كردند و مىخواستند به دُكّان او بريزند و من آنها را آرام كردم و بدهكار را نزد من آوردند و او به طلاق زنش سوگند خورد كه بدهى مرد را بپردازد تا من مردم را از سر او باز گردانيدم و از خانهء او بيرون كردم . ( 1 ) 16 - از بدر غلام احمد بن حسن ، گفت : من به شهرستان جبل رفتم ( كه ميان بغداد و آذربايجان بوده ) و معتقد به امامت نبودم ولى به طور كلى ائمه را دوست داشتم تا اين كه يزيد بن عبد الله مُرد و وصيت كرد كه يابوى سمند او را با شمشير و كمربندش به مولاى او ( صاحب الزمان ) بدهم و من ترسيدم كه اگر سمند را به اذكوتكين ( يكى از امراى ترك دولت عباسى ) ندهم ، مرا آزار دهد و زبون كند ، من آن سمند را با شمشير و كمربند به هفتصد اشرفى طلا در پيش خود قيمت كردم و به احدى نگفتم ، بناگاه از عراق نامه‌اى براى من آمد كه هفتصد اشرفى را كه در نزد تو است از بابت بهاى سمند و شمشير و كمربند بفرست . ( 2 ) 17 - على از كسى كه براى او باز گفته كه : پسرى براى من آمد و نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم او را ختنه كنم ، جواب آمد كه : مكن ، و در همان روز 7 يا 8 مُرد ، و مُردن او را نوشتم ، جواب آمد : به زودى ديگرى و ديگرى به جاى او بيايند ، اولى را احمد بنام و دومى را جعفر ، و همچنان كه فرموده بود آمدند ، گويد :